چهل ديدار - روش عملي براي هر انسان در دستيابي به موفقيت
تفاوت آگاهي موجودات زنده به خاطر تفاوت مركز ثقل آگاهي آنهاست و اگر تو فقط بتواني اين مركز سنگيني آگاهي ات را جابجا كني مي تواني به آگاهي گل سرخ برسي و از ديد او به دنيا نگاه كني . در آن لحظه تو يك گل سرخ بيش نيستي و هر كه از كنار تو بگذرد گمان مي كند كه از كنار يك گل سرخ عبور كرده است .
من نمي دانم تو كه هستي !مهم هم نيست ! تو بخشي از يك آگاهي گسترده و بي نهايتي كه به خاطر يك توهم اشتباه ، مانند سگي كه مي خواهد دمش را گاز بگيرد ،هي داري دور خودت مي چرخي . جريان آگاهي به صورت انديشه و فكر در تمام هستي و از جمله در درون تو در جريان است و در اين ميان تو به اين توهم رسيده ايي كه انديشنده ياصاحب افكار تو هستي كه در حال انجام عمل انديشيدن مي باشي . حال آنكه انديشه همان انديشنده است و انديشنده همان انديشه ، پرنده و پرواز يكي است و پرنده مادامي كه نپرد پرنده نيست و مادامي كه پرنده ايي نپرد ، اتفاق پرواز رخ نمي دهد .
تو در هر لحظه از زندگي است فقط يك لحظه بيش نداري و آن همين لحظه الآن است . بيخود خودت را اسير چرخش تمام نشدني فكرت نكن و كمي بيا كنارم بنشين و در زيبايي اين گل سرخ شناور شو
توگمان مي كني كه با رديف كردن چند كلمه براي هر اتفاق توانسته ايي آن اتفاق را براي خود تفسير كني و از همه مهم تر آن حادثه را بداني . و تو چقدر ساده ايي كه هرگز در نيافتي كه دانستي در كار نيست و هر چه هست فقط ديدن است و احساس وبس .
اگر قرار بود انسان ها از راه دانستن و از روي منطق درست و نادرست عاشق هم مي شدند و از راه تفكر و انديشيدن به هم دل مي بستند؛مطمئن باش كه هيچ دختر و پسري باهم جفت نمي شدند و هيچ مادري بيش از چند روز فرزندش را نگه نمي داشت .
روزي جواني نزد عارفي رفت كه كنار رودخانه ايي خروشان مشغول مراقبه و ذكر و عبادت بود و از او خواست تا شاگردش شود. عارف پرسيد براي چه مي خواهي خدا را ببيند .عارف ناگهان از جا مي جهد به جوان حمله ور مي شود و گردنش را محكم چسبيده و سرش را زير آب فرومي برد . درست قبل از آنكه جوان خفه شود، عارف او را از زير آب بيرون مي كشد و پس از جان گرفتن مجدداز او مي پرسد :
-وقي زير آب بودي در طلب چه چيزي اينقدر دست وپا مي زدي ؟
جوان پاسخ داد: هوا !
و عارف گفت :پس به خانه ات برگردو هروقت به اندازه هوا براي طلب خدا به دست و پاافتادي نزدمن آي !
سوال كردي كه اگر دوباره متولد مي شدم چگونه زندگي مي كردم ؟جواب تو اين است كه همينطوري كه الآن هستم فقط سعي مي كردم چشمانم را بازتر كنم . من هرگز اجازه نخواهم داد كه نااميدي هاي ديروز روي روياهاي فردايم اثر بگذارد .
اصلا يك جور ديگر بگويم هر روز براي من يك روز جديد است . براي من انگار دنيا هر لحظه يك لحظه جديد است !براي من انگار دنيا هر لحظه متولد مي شود و بلا فاصله در همان لحظه از بين مي رود و بلا در نگ همان لحظه خلق مي شود و باز ... و به راستي كه چقدر اين خلقت مدام و لحظه به لحظه كل جهان و هستي زيباست !
زندگي مثل يك پيانوست ،همان چيزي را مي شنوي كه مي نوازي . تو بايد به سمت ماه شليك كني .شايد تير ت به هدف نخورداما نبايد نگران باشي چرا كه لااقل در ميان ستارگان فرود خواهد آمد.
آنهايي كه هيچ وقت توفيق گوش كردن به يك موزيك واقعي را نداشته اند ، حق دارند فكر كنند كه رقاصهاديوانه اند.
اگر به چيزي باور داشته باشي ،هيچ دليلي لازم نداري .اگر هم باور نداشته باشي ،تمام دلايل دنيا هم برايت كافي نيست .
ما آنقدر قدرتمنديم كه مي توانيم خودمان را متقاعد كنيم كه بدبختيم و بعد بدبخت شويم .ما شكست مي خوريم چرا كه در اندرون وجودمان طالب شكستيم .اگر هم تا به حال پيروز شده ايم ،دليلش آن بوده كه چاره ايي جز صعود نداشته ايم .پس تو را به خدا دست از انتخاب بردار و ببين جايي براي رفتن نداري جز به سمت بالا !
درس امروز اين است .دست از قضاوت بردار و دنيا را همينطوري كه هست نظاره كن .همينطوري كه هست به صداهاي دنيا گوش كن و همينطوري كه هست دنيا را لمس كن . خوردني هاي دنيا را همينطور كه هست بچش و بوهاي دنيا را همينطور كه هست بو كن !
تو را به خدا اطلاعات ورودي از حواس پنج گانه ات را از فيلتر هاي سه گانه حذف و تحريف و تعميم عبور نده . سعي نكن بخشي از دنيا را نبيني ، بخشي را آن جور كه دوست داري ببيني و همه حوادث دنيا را در قالب فرمولهاي ثابت و كلي تفسير و توجيه كني . سعي كن برايت گل شبدر و لاله قرمز يكي باشد . هميشه از خودت سوال كن چرا همه كبوتر را دوست دارند ولي تعداد كساني كه كركس را تحسين مي كنند و نگران سرنوشت كركس هاي دنيا هستند كم است ؟! تو بايد ابتدا به اين توانايي برسي كه دنيا را بدون تفسير و توجيه و پيشداوري ببيني و بعد آماده طي طريق شناخت و خود شناسي شوي .
تو مي تواني شكايت كني چرا گل سرخ خار دارد و يا مي تواني لذت ببري و خدا را شكر گذار باشي كه از دل تيغ و خار ، گل سرخ بيرون آمده است .هر دو ديدگاه درست است ، اما اگر قبل از نگريستن به گل سرخ باور تنفر از خار و عشق به گل سرخ را از دل بيرون كني ،مي تواني گل سرخ را همچنان كه هست يعني همراه با خارهاي زيبا و خارق العاده اش ببيني ."
تو هماني كه بايد از ميان برخيزي !تو هماني كه بايد بفهمي قضاوت و پيش داوري تو چندان براي طبيعت و هستي مهم نيست ! درختان بدون اجازه تو رشد مي كنند . پرنده ها بي اعتنا به نظر تو آواز مي خوانند . تو هماني كه بايد بفهمي حق نداري براي زندگي و زنده ها فرمول بسازي و بر اساس اين فرمولها به ارزيابي و تفسير و توجيه جهان بپردازي ! توهماني كه بايد بفهمي فرمولها و فيلترهايت بي پايه و بي فايده اند و حق نداري چيزي را بدو چيزي ديگر را خوب بداني . تو هماني كه بايد درك كني كه يك سياه پوست هم مي تواند به اندازه يك بلوند چشم آبي زيبا و دوست داشتني باشد و فقط با قضاوت نكردن ، مي توان مانند سوسك مادر ، پاي بچه سوسك را بلورين ديد و قربون صدقه او رفت!
و من تاريكي را هم دوست دارم چون ستاره ها را به من نشان مي دهد ! قبل از سحر و طلوع فجر ، شب در تاريك ترين حالت خود قرار دارد .حتي من خودم براي اينكه ببينم چشمانم را مي بندم ، اگر از اين زاويه به تاريكي بنگري ، مي بيني كه تاريكي هم براي خودش زيبايي دارد . تاريكي متعلق به شيطان نيست . در حقيقت شيطان آنقدر بدبخت است كه هيچ چيز ندارد و اين تو هستي كه با بخشيدن چيزهاي بد و زشت و تاريك و سياه و منفي به شيطان به او هويت و وجود مي بخشي !
همه را به يك اندازه دوست داشته باش . براي مردن گرگ هاي بيابان همانقدر ماتم بگيركه براي از دست رفتن گوسفندهايت عزادار مي شوي . وقتي با خودت حرف مي زني و تصميم به كاري مي گيري ، فكر و انديشه شكست را از سرت بيرون ببر. شكست چيزي نيست جز باز گشت و نتيجه عمل . برنده ها فقط يك كار بلدند و آن برنده شدن است. اين تنها كاري است كه آنها انجام مي دهند . پس يا خوشحال باش يا بمير. حق نداري ناراحت باشي و خودت را شكست خورده بداني . مادامي كه در جهت درست حركت مي كني ، اندازه گامهايت و تعداد زمين خوردن ها و شكست ها مهم نيست . هميشه اين نكته را به خاطر بسپار كه بزرگترين لذت زندگي انجام چيزهايي است كه مردم مي گويند ما نمي توانيم .
فرصتي را پيدا كن . با خودت بگو اگر فرصتي وجود داشته باشد ، پيدايش مي كنم ، و گرنه آن را خلق خواهم كرد! بعد رويايي را براي خودت بساز و ببين چگونه رويا تو را مي سازد. روياها بلوكهاي سازنده آينده هستند .پس با اعتماد به نفس در جهت روياهايت حركت كن . يكي از روياهايت اين باشد كه هر گز جهان را بر اساس پيش نگري ها و پيش داوري هاي وفرمولهاي از قبل تعيين شده تفسير و توجيه و معنا نكني . به اين نكته توجه كن كه وقتي سطح آب دريا بالا مي آيد و به اصطلاح مد مي شود همه كشتي ها بالا مي آيند و وقتي تو ياد گرفتي جهان را همينطوري كه هست بنگري و بشنوي و درك كني ، همه زندگي و افكارت متحول مي شود.
نگران هيچ چيز مباش !بلكه به جاي آن براي هر چيزي دعا كن . به خدا روياها و نيازهايت را اعلام كن و فراموش نكن كه از خدا به خاطر جوابهايش تشكر كني .
در گوشه خلوتي بنشين و براي خدا ، يعني ريشه دارترين و عميق ترين باور فطري خودت يك نامه خصوصي بنويس . بله روي يك كاغذ معمولي براي خدا نامه بنويس . نامه ات بايد تاريخ مشخصي داشته باشد و نام فرستنده (خودت ) و گيرنده (خدا) و موضوع نامه ( در خواست هايت از خدا مثلا در سال 78) كاملا مشخص شده باشد . ابتداي نامه ات به خدا سلام كن و او را به بزرگي يادكن . اعتراف كن كه به او باور داري و مي داني كه او به تو از رگ گردنت نزديكتر است . در نامه ات صريحا بنويس كه تو ، نويسنده نامه ، قبول داري كه جانشين و خليفه خدا روي زمين هستي و بخشي از روح خدا در گل وجود تو دميده شده است . از خدا بخواه براي بر آوردن خواسته هاي جانشينش تمام هستي را بسيج كند و آنگاه ليست در خواست ها و روياهايت را صريح و روشن و بدون هيچ گونه ملاحظه كاري بنويس . آخرنامه را امضا كن و آن را تا بزن و لاي كتاب مقدس خودت قرار بده . اگر مسلماني نامه ات را لاي قرآن بگذار و اگر مسيحي هستي آن را لاي انجيل قرار بده . هر شب به سراغ اين صندوق پستي به ظاهر عجيب و غريب برو و متن نامه را مرور كن . و بعد بنشين و معجزه خلقت را تماشا كن . بنشين و ببين كه داستان زندگي انسان داستان باورهاي اوست . بنشين و ببين كه چگونه او سالهاست كه منتظر نوشتن اين نامه از سوي تو بوده است و چطور باعشق و علاقه تمام نيروهاي پيدا و پنهان هستي را براي بر آوردن آرزو و روياي تو بسيج كرده است .
تو بدون هيچ شكي به موفقيت دست مي يابي . او كمكت مي كند . او تمام زندگي
من نمي دانم تو كه هستي !مهم هم نيست ! تو بخشي از يك آگاهي گسترده و بي نهايتي كه به خاطر يك توهم اشتباه ، مانند سگي كه مي خواهد دمش را گاز بگيرد ،هي داري دور خودت مي چرخي . جريان آگاهي به صورت انديشه و فكر در تمام هستي و از جمله در درون تو در جريان است و در اين ميان تو به اين توهم رسيده ايي كه انديشنده ياصاحب افكار تو هستي كه در حال انجام عمل انديشيدن مي باشي . حال آنكه انديشه همان انديشنده است و انديشنده همان انديشه ، پرنده و پرواز يكي است و پرنده مادامي كه نپرد پرنده نيست و مادامي كه پرنده ايي نپرد ، اتفاق پرواز رخ نمي دهد .
تو در هر لحظه از زندگي است فقط يك لحظه بيش نداري و آن همين لحظه الآن است . بيخود خودت را اسير چرخش تمام نشدني فكرت نكن و كمي بيا كنارم بنشين و در زيبايي اين گل سرخ شناور شو
توگمان مي كني كه با رديف كردن چند كلمه براي هر اتفاق توانسته ايي آن اتفاق را براي خود تفسير كني و از همه مهم تر آن حادثه را بداني . و تو چقدر ساده ايي كه هرگز در نيافتي كه دانستي در كار نيست و هر چه هست فقط ديدن است و احساس وبس .
اگر قرار بود انسان ها از راه دانستن و از روي منطق درست و نادرست عاشق هم مي شدند و از راه تفكر و انديشيدن به هم دل مي بستند؛مطمئن باش كه هيچ دختر و پسري باهم جفت نمي شدند و هيچ مادري بيش از چند روز فرزندش را نگه نمي داشت .
روزي جواني نزد عارفي رفت كه كنار رودخانه ايي خروشان مشغول مراقبه و ذكر و عبادت بود و از او خواست تا شاگردش شود. عارف پرسيد براي چه مي خواهي خدا را ببيند .عارف ناگهان از جا مي جهد به جوان حمله ور مي شود و گردنش را محكم چسبيده و سرش را زير آب فرومي برد . درست قبل از آنكه جوان خفه شود، عارف او را از زير آب بيرون مي كشد و پس از جان گرفتن مجدداز او مي پرسد :
-وقي زير آب بودي در طلب چه چيزي اينقدر دست وپا مي زدي ؟
جوان پاسخ داد: هوا !
و عارف گفت :پس به خانه ات برگردو هروقت به اندازه هوا براي طلب خدا به دست و پاافتادي نزدمن آي !
سوال كردي كه اگر دوباره متولد مي شدم چگونه زندگي مي كردم ؟جواب تو اين است كه همينطوري كه الآن هستم فقط سعي مي كردم چشمانم را بازتر كنم . من هرگز اجازه نخواهم داد كه نااميدي هاي ديروز روي روياهاي فردايم اثر بگذارد .
اصلا يك جور ديگر بگويم هر روز براي من يك روز جديد است . براي من انگار دنيا هر لحظه يك لحظه جديد است !براي من انگار دنيا هر لحظه متولد مي شود و بلا فاصله در همان لحظه از بين مي رود و بلا در نگ همان لحظه خلق مي شود و باز ... و به راستي كه چقدر اين خلقت مدام و لحظه به لحظه كل جهان و هستي زيباست !
زندگي مثل يك پيانوست ،همان چيزي را مي شنوي كه مي نوازي . تو بايد به سمت ماه شليك كني .شايد تير ت به هدف نخورداما نبايد نگران باشي چرا كه لااقل در ميان ستارگان فرود خواهد آمد.
آنهايي كه هيچ وقت توفيق گوش كردن به يك موزيك واقعي را نداشته اند ، حق دارند فكر كنند كه رقاصهاديوانه اند.
اگر به چيزي باور داشته باشي ،هيچ دليلي لازم نداري .اگر هم باور نداشته باشي ،تمام دلايل دنيا هم برايت كافي نيست .
ما آنقدر قدرتمنديم كه مي توانيم خودمان را متقاعد كنيم كه بدبختيم و بعد بدبخت شويم .ما شكست مي خوريم چرا كه در اندرون وجودمان طالب شكستيم .اگر هم تا به حال پيروز شده ايم ،دليلش آن بوده كه چاره ايي جز صعود نداشته ايم .پس تو را به خدا دست از انتخاب بردار و ببين جايي براي رفتن نداري جز به سمت بالا !
درس امروز اين است .دست از قضاوت بردار و دنيا را همينطوري كه هست نظاره كن .همينطوري كه هست به صداهاي دنيا گوش كن و همينطوري كه هست دنيا را لمس كن . خوردني هاي دنيا را همينطور كه هست بچش و بوهاي دنيا را همينطور كه هست بو كن !
تو را به خدا اطلاعات ورودي از حواس پنج گانه ات را از فيلتر هاي سه گانه حذف و تحريف و تعميم عبور نده . سعي نكن بخشي از دنيا را نبيني ، بخشي را آن جور كه دوست داري ببيني و همه حوادث دنيا را در قالب فرمولهاي ثابت و كلي تفسير و توجيه كني . سعي كن برايت گل شبدر و لاله قرمز يكي باشد . هميشه از خودت سوال كن چرا همه كبوتر را دوست دارند ولي تعداد كساني كه كركس را تحسين مي كنند و نگران سرنوشت كركس هاي دنيا هستند كم است ؟! تو بايد ابتدا به اين توانايي برسي كه دنيا را بدون تفسير و توجيه و پيشداوري ببيني و بعد آماده طي طريق شناخت و خود شناسي شوي .
تو مي تواني شكايت كني چرا گل سرخ خار دارد و يا مي تواني لذت ببري و خدا را شكر گذار باشي كه از دل تيغ و خار ، گل سرخ بيرون آمده است .هر دو ديدگاه درست است ، اما اگر قبل از نگريستن به گل سرخ باور تنفر از خار و عشق به گل سرخ را از دل بيرون كني ،مي تواني گل سرخ را همچنان كه هست يعني همراه با خارهاي زيبا و خارق العاده اش ببيني ."
تو هماني كه بايد از ميان برخيزي !تو هماني كه بايد بفهمي قضاوت و پيش داوري تو چندان براي طبيعت و هستي مهم نيست ! درختان بدون اجازه تو رشد مي كنند . پرنده ها بي اعتنا به نظر تو آواز مي خوانند . تو هماني كه بايد بفهمي حق نداري براي زندگي و زنده ها فرمول بسازي و بر اساس اين فرمولها به ارزيابي و تفسير و توجيه جهان بپردازي ! توهماني كه بايد بفهمي فرمولها و فيلترهايت بي پايه و بي فايده اند و حق نداري چيزي را بدو چيزي ديگر را خوب بداني . تو هماني كه بايد درك كني كه يك سياه پوست هم مي تواند به اندازه يك بلوند چشم آبي زيبا و دوست داشتني باشد و فقط با قضاوت نكردن ، مي توان مانند سوسك مادر ، پاي بچه سوسك را بلورين ديد و قربون صدقه او رفت!
و من تاريكي را هم دوست دارم چون ستاره ها را به من نشان مي دهد ! قبل از سحر و طلوع فجر ، شب در تاريك ترين حالت خود قرار دارد .حتي من خودم براي اينكه ببينم چشمانم را مي بندم ، اگر از اين زاويه به تاريكي بنگري ، مي بيني كه تاريكي هم براي خودش زيبايي دارد . تاريكي متعلق به شيطان نيست . در حقيقت شيطان آنقدر بدبخت است كه هيچ چيز ندارد و اين تو هستي كه با بخشيدن چيزهاي بد و زشت و تاريك و سياه و منفي به شيطان به او هويت و وجود مي بخشي !
همه را به يك اندازه دوست داشته باش . براي مردن گرگ هاي بيابان همانقدر ماتم بگيركه براي از دست رفتن گوسفندهايت عزادار مي شوي . وقتي با خودت حرف مي زني و تصميم به كاري مي گيري ، فكر و انديشه شكست را از سرت بيرون ببر. شكست چيزي نيست جز باز گشت و نتيجه عمل . برنده ها فقط يك كار بلدند و آن برنده شدن است. اين تنها كاري است كه آنها انجام مي دهند . پس يا خوشحال باش يا بمير. حق نداري ناراحت باشي و خودت را شكست خورده بداني . مادامي كه در جهت درست حركت مي كني ، اندازه گامهايت و تعداد زمين خوردن ها و شكست ها مهم نيست . هميشه اين نكته را به خاطر بسپار كه بزرگترين لذت زندگي انجام چيزهايي است كه مردم مي گويند ما نمي توانيم .
فرصتي را پيدا كن . با خودت بگو اگر فرصتي وجود داشته باشد ، پيدايش مي كنم ، و گرنه آن را خلق خواهم كرد! بعد رويايي را براي خودت بساز و ببين چگونه رويا تو را مي سازد. روياها بلوكهاي سازنده آينده هستند .پس با اعتماد به نفس در جهت روياهايت حركت كن . يكي از روياهايت اين باشد كه هر گز جهان را بر اساس پيش نگري ها و پيش داوري هاي وفرمولهاي از قبل تعيين شده تفسير و توجيه و معنا نكني . به اين نكته توجه كن كه وقتي سطح آب دريا بالا مي آيد و به اصطلاح مد مي شود همه كشتي ها بالا مي آيند و وقتي تو ياد گرفتي جهان را همينطوري كه هست بنگري و بشنوي و درك كني ، همه زندگي و افكارت متحول مي شود.
نگران هيچ چيز مباش !بلكه به جاي آن براي هر چيزي دعا كن . به خدا روياها و نيازهايت را اعلام كن و فراموش نكن كه از خدا به خاطر جوابهايش تشكر كني .
در گوشه خلوتي بنشين و براي خدا ، يعني ريشه دارترين و عميق ترين باور فطري خودت يك نامه خصوصي بنويس . بله روي يك كاغذ معمولي براي خدا نامه بنويس . نامه ات بايد تاريخ مشخصي داشته باشد و نام فرستنده (خودت ) و گيرنده (خدا) و موضوع نامه ( در خواست هايت از خدا مثلا در سال 78) كاملا مشخص شده باشد . ابتداي نامه ات به خدا سلام كن و او را به بزرگي يادكن . اعتراف كن كه به او باور داري و مي داني كه او به تو از رگ گردنت نزديكتر است . در نامه ات صريحا بنويس كه تو ، نويسنده نامه ، قبول داري كه جانشين و خليفه خدا روي زمين هستي و بخشي از روح خدا در گل وجود تو دميده شده است . از خدا بخواه براي بر آوردن خواسته هاي جانشينش تمام هستي را بسيج كند و آنگاه ليست در خواست ها و روياهايت را صريح و روشن و بدون هيچ گونه ملاحظه كاري بنويس . آخرنامه را امضا كن و آن را تا بزن و لاي كتاب مقدس خودت قرار بده . اگر مسلماني نامه ات را لاي قرآن بگذار و اگر مسيحي هستي آن را لاي انجيل قرار بده . هر شب به سراغ اين صندوق پستي به ظاهر عجيب و غريب برو و متن نامه را مرور كن . و بعد بنشين و معجزه خلقت را تماشا كن . بنشين و ببين كه داستان زندگي انسان داستان باورهاي اوست . بنشين و ببين كه چگونه او سالهاست كه منتظر نوشتن اين نامه از سوي تو بوده است و چطور باعشق و علاقه تمام نيروهاي پيدا و پنهان هستي را براي بر آوردن آرزو و روياي تو بسيج كرده است .
تو بدون هيچ شكي به موفقيت دست مي يابي . او كمكت مي كند . او تمام زندگي
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 3:48 توسط سید احمد رفیعی
|